روشا خانم كوچولو

روشا عزيز بابا

دخمل نازناز مامان وبابا

خوشحال شدم به وبلاگم سرزدید منتظر نظرتون هست

 

[ سه شنبه 23 دی 1393 ] [ 21:59 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
تاتی تاتی روشاجون

سلام  من از سفر برگشتم باکارای جدید که ازهمه مهم ترش خبر پاگرفتنم هست من بالاخره بعد از تلاش فراوان تونستم باپاهای خودم راه برم وخودکفا بودنم وکامل کنم بله دیگه فچه زرنگش خوبه یعنی این وای بچه ها اگه بدونین روزی چند بار من میافتادم و بلند میشدم ولی چون پشتکار وهدف مشخصی داشتم تونستم بعداز یک ماه تلاش بی وقفه راه برم 

وای خدای من واقعا لذت بخشه ازمن به شما نصیحت تلاش کنید برای راه رافتن تون میدونید چرا آخه اینجوری اگه مامان بابا خواستن یه لحظه تنها تون بزارن میتونید بدون لحظه ای مکث اونهارو تعقیب کرده یا اینکه درعرض یک ثانیه خانه را کن فیکون کنید بله دقیقا مثل من شیطان

ازحرف زدنام بگم که جدیدا یاد گرفتم پارچ آب یا بطری شو که میبینم فورا میگم آب بعد دیشبم گفتم یا علی الان اگه یادم بندازن تکرار میکنم 

فکر کنم خبر بعدی که بیام بنویسم پشتک زدنم باشه چون واقعا عاشق این کارم در طول روز اگه بخوام اغراق نکنم روزی ده بار این کار و میکنم البته باکمک بزرگتر ها برمیگردم ولی خودم فقط به حالت پشتک وایمیسم که حداقل روزی یکبار موفق میشم تنهایی انجام بدم البته کج میشم ولی بازم کیف میده خب دیگه وقت تنگ است وممکن هر لحظه من ازخواب بیدار بشم بریم سراغ عکسایی که من از شهررستان گرفتم 

من موقع خوردن شاتوت خونه بابای بابایی

ایشونم اهورا جان پسر عموی بنده هستن که توپست قبلی گفتم تازه پسر عموم بدنیا اومدن ایشون هستن نگاه چه ناز خوابیدن  

اینم منم که دیگه ماشاالله هزارماشاالله راه افتادم اینم کیکم که گرفتم دستم وبه مامانم میگم بهم بده تا بخورم همش میگم ببخشید نمیدونم چطوری بنویسم ببین چجوری حرف میزنم که مامانی بلد نیس بنویسه دیگه... خب دیگه فعلا بای ببخشید نمیتونم بیام بهتون سر بزنم ولی قول میدم تا هفته اینده بیام پیش همه دوستام وبهتون سربزنم فعلا بوسسسس بای

[ دوشنبه 22 تير 1394 ] [ 14:19 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
9 ماهه شدنم مبارک واه واه دیدی چه زود میگذره هی .....

سلام سلام سلام به همه ی نی نی ها وخاله های خوبم قبل از هرچیزی عید مبعث مبارک البته با تاخیر و... اینکه نه ماهه شدن من بله نه ماهه شدنم انشاالله مبارک باشه خب میخوام از شیطونیام براتون بگم وای خدای من قیافه مامانم تو این روزا خیلی دیدنیه آخه هیچ جایی از خونه نمونده که نرفته باشم خیلی حال میده من همش خرابکاری میکنم و مامانمم عصبی وای خدا بشین پنج دقیقه بزار استراحت بکنم این همه انرژی واز کجا میاری ولی من انگار نه انگار به کار خودم ادامه میدم و از آخر بایه ماما گفتن دوتایی میشینیم به بازی کردن بله درست شنیدین من یاد گرفتم بگم ماما البته فقط به مامانم میگم وقتیم بابای نازم از سر کار بیاد میرم جلو در همچین میگم باباااا که بابام بوسه بارانم میکنه ا،ه بزاریش میخوردم از بس ذوق میکنه ومن اینجوری خستگی وازتن بابام در میارم  وبعد دیگه کارایی که یاد گرفتم دست زدنه که باید صدای آهنگ وزیاد کنن تادست بزنم وگرنه انجام نمیدم بله دیگه ما اینیم دیگه ، بعد بابای کردن و تقریبا چهار روز بعد از دیوانه کردن مامانم یاد گرفتم ووای دیگه مفهوم بوس کردنم یاد گرفتم همه روباصدای بلند بوس میکنم ، وبعدش که از همه اشش جدیدتره هست و اینه که مگ دارم تا تی تاتی میکنم همه گی باهم بترکه چشم حسود وبلند بگین و باصدای بلند بگین ایشاالله ، بله من به دیوار مبل پشتی متکا دست میگیرم وراه میرم یه هفته ای هم هست که هر روز رکورد روز قبل مو میشکنم یعنی دستمو ول میکنم ورو پاهام وایمیسم که بعدش تق می افتم که البته از رو نمیرم ودوباره تلاش میکنم که خدارو شکر هر روز سعی میکنم بهتر از دیروزم باشم انشاالله خب حالا بریم سراغ عکسام 

 

 

خداییش نگاه چه از ته دل واسه مامانم میخندم چقد نازم الهی مامانم فدام شه البته این حرف خود مامانم من هیچ اصراری ندارم پس چون دوست داره منم میگم باشه ....

 

این روزا عوض کردنپوشک ولباسم تنهایی امکان پذیر نیس اصلا اجازه نمیدم همش تو فکر شیطنتم الانم نگاه کن

 

الانم در حال شیطنتم که مامانم بخاطر من خونه رو اینجوری تغییر دکوراسیون دادان خیلی قشنگه نه؟؟؟!!!

واین هم بعداز یه موفقیت جانانه که بالاخره تونستم برچسب پشت فرش رو درارم وبه این شکل نوش جان کنم 

 

 وروشاجوونی در حال بستنی خوردن اونقد مزه میده که نگو ، قبلنا بابایی هر روز دوتا واسه خودشو مامان میخرید اما حالا سه تا میخره یکی من یکی مامان یکی بابا بله واینگونه شد که زندگی سه نفره ما خرج های سه نفره ش روهم شروع کرد 

 

این عکس خیلی خنده داره یه روز صبح زود بیدار شدم شروع کردم به بازی کردن ومامانم هم شب دیر خوابیده بود چون مهمون داشتیم حوصله نداشت از خواب بیدار شه وبابایی گل ماهم بخاطر من چون همش میرفتم بغلش که باهاش بازی کنم بیخیال خواب شد وخواست که لباس وپوشک  دخترشو عوض کنه اما اینگونه عوض کرد ومارو کاملا برعکس کرد وقتی میرفتم انگار داشتم میومدم نمیدونم چطور تونسته بود ببنده ........ولی بازم دمش گرم باباجونم ازت ممنونم بوسسسس فشاری واسه بالاگلم 

واما اولین شهر بازی رفتنم شب عید مبعث خیلی به مامان وبابا م خوش گذشت ولی من نه خیلی میترسیدم البته حقم داشتم اولا خیلی شلوغ بود دوما صدای آهنگش خیلیییی بالا بود سوما همش داشتن توپ پرت میکردن اما این تاب بازی خوش بود 

 

 

واما شلوغی های روشایی به روایت تصویر

این سیب و که میبینید بنده نوش جونم کردم ومامانم روز بعد موقع جمع کردن خونه پشت مبل پیدا کرد نگاه چه خوب خوردمش 

اینم تولد آلاءجون دختر همسایه مون اونیکه  لباس پرنسسی بنفش پوشیده خیلی به من خوش گذشت تا آخر مجلس قر دادم و دست زدم تولدت مبارک آلاءجونم 

اینم چند تا عکس یهویی راتی تو این عکس یکی به آخر موهامو نگاه کنین یه ذره بلند شده مامانم میخواد هرچی بلاس سرش بیاره هروز من وشکل آناناس میکنه عجب مامانی دارم هااااا  شاید آخرین پست این ماهم باشه آخه چند وقت دیگه میخوایم بریم پیش خونوادمون راستی  یه پسر عموی جدید به خونوادمون اضافه شد جمعه 25 اردیبهشت هنوز عکسشو نداریم رسید دستمون میزارمش تو وبلاگ پسر عمو جونم تولدت مبارک انشاالله 120 ساله بشی   

درپناه حق

[ يکشنبه 27 ارديبهشت 1394 ] [ 0:46 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
بعدازکلی غیبت

سلام به همه دوستای گلم سال جدیدو به همتون تبریک میگم وبرای همتون آرزوی سلامتی وتندرستی درکنار خانوادتون دارم انشاالله سال خوبی داشته باشید

منم بالاخره بعداز کلی غیبت برگشتم چون خیلی اتفاقا برام افتاده تو این روزا ومطلب خیلی طولانی میشه ترجیح میدم که عکسامو بزارم و یه کوچولو درموردشون توضیح بدمعینک

این عکس ششمین ماهگردم که خونه خاله مرضیه همسایه مون کیک درست کردیم ومن باکلی نگاه کردن و فرصت گیر آوردم و کیک واین شکلی کردم ویه ذره خوردم خب شما که نمیدونید ایناقصدنداشتن بهم بدن بخورم منم دیدم خوشمزه اس گفتم یه ذره بخورم دیگه ...

 

اینم فردای اون شب که رفتم واکسن شش ماهگیمو زدم خوشتیپ کردم وبرگشتنی کلی رانندگی کردم و موقع رسیدن به خونه مثل یه شیر زن خوابیدم ومامانمم فرصت آورده ازم عکس میگیره آخه خوبه خودت بری واکسن بزنی برگردی من ازت عکس بگیرم هااا

اینم یه ژست که تقریبا درطول روز بعداز خرابکاری تامامانم صدام میزنه برمیگردم واینجوری نگاش میکنمقربون این نگاه کردنت بشم نفسم 

اینم از روروک سواری باشلوار جین آخه کی باشلوار جین روروک سواری میکنه از دست مامانم نمیدونم چی بگم والا 

 

ایشونم هلیا جون دختر داییم که قبل از عید مهمون ما بودن

ببخشید دخترم بقیه عکسارو مجبورم بدون توضیح بزارم 

این آش دندونی رو مامانم واسم درست کرد که پخش کردیم بین همسایه هو وچون فامیل اینجا نداشتیم جشن نگرفتیم فقط یه جشن کوچولو سه نفره شام ورفتیم بیرون در همین حد من 12 اسفند 92 صاحب دوتا مروارید ناز شدم مبارکم باشه 

 

ایشونم پسر عمه جدیدم هستن آقا امیر علی که سوم عید بدنیا اومدن  تولدت مبارک امیر علی جون

 

ایشونم خان دایی بنده دای ایوب جون هستن

 

 

اینم سیزده بدر من هلیا نوید پسر پسر دایی مامانم 

ایشونم عمو اکبر جونم هستن این عکس وچهارده بدر گرفتیم 

اینم سبزه ی منه که وقتی برگشتیم از مسافرت اینجوری خشک شده بود 

اینم دندون نازم 

[ دوشنبه 31 فروردين 1394 ] [ 22:52 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]

سلام به همهی دوستای گلم دوستون دارم ببخشید این چند وقت خونه نبودم  ومودممونم خرابه بخاطر همین نمیتونم بیام بهتون سربزنم ببخشید ، دلم براتون تنگ شده انشاالله همتون خوب وخوش باشید ، منم رفته بودم  شهرستان پیش مامان بزرگام خیلی بهم خوش گذشت  وخبر جدیدم اینه که اونجا چهار دست وپا یاد گرفتم اول شب که از ذوق این که برم بغل بابام بیشترین مسافت بازحمت طی کردم تقریباپنج متر رفتم همه اونقد ذوق کردن وقربون صدقه ام رفتن که منم خوشحال بودم و با هزار زحمت چهاردست وپا رفتم واین شد که من چهار دست وپا یاد گرفتم و از فرداش شروع کردم به فزولی کردن دنبال همه راه افتادم ، بعد اینکه روز شش ماهه شدنم بابایی اجازه داد که بالاخره غذای کمکیمو شروع کنم و زن  عمو مرضیه واسم غذا درست کرد به به چه خوشمزه بود دستش درد نکنه مامان بابام اونقد ذوق کردن واز اول غذا خودنم تا آخرش ازم فیلم گرفتن ولی چه فایده خوشحال اوناخیلی طول نکشید و من فقط اون شب فرنی دوست داشتم و دیگه فرنی نخوردم تا یه هفته مامانی هر روز درست میکردومن لب نمیزدم بابا از یه سر ناراحت از اینکه من نمیخورم ازیه سر خوشحال که خودش فرنی دوست داشت و همشو میخورد حالامن فقط بیسکویت مادر میخورم با حریره بادام بلکه این ماه تموم بشه ومن شروع کنم به سوپ خوردن راستی ازچهار دست وپا رفتنم بگم که این روزا مامانی بخاطر اینکه من زیاد شده و به همه جا سرک میکشم استراحا نداره یکسره دنبالم میدوه که نکنه سرم بخوره جایی آخه من یه خورده فزولم مامان بابام هرجا برن منم دنبالشون میرم ببخشید دیگه نمیزارم مامانی بنویسه فعلا بای تا روزی که مودممون درست بشه ، متاسفانه با این سرعت نت عکسام آپلود نشدن

درپناه حق 

[ يکشنبه 10 اسفند 1393 ] [ 15:38 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
سینه خیز رفتنم

بله درست خوندید من الان یک هفته اس که مشغول سینه خیز رفتنم اونقد حال میده دیگه دارم به خود کفایی میرسم همش درحال جستجو کردنم البته بعضی وقتها حوصله ندارم وشروع میکنم به دنده عقب رفتن خب هرکسی نمیتونه بره اینم مهارت خاص خودشو داره بله یه موقع فکرنکنین شماهم میتونید ولی من اینکارو به خوبی انجام میدم ومامانم خیلی دلش میخواد عکس بگیره ولی من اصلا افتخار نمیدم و همش تکون میخورم تازه یه چیزای جدیدیم، یاد گرفتم وتند تند تکرار میکنم اونم اینه بووووووووو ، واز دور همه روصدادار بوس میکنم آخه دوست ندارم که هرکسی وبوس کنم فقط مامانی بوس میکنم آخه خیلی دوسش دارم دیگه حالا عکسامو نیگا کنید که نگید دارم دروغ میگم این عکسارو مامان به زور انداخته راستی تا یادم نرفته یه چیز جدید تو خودم کشف کردم وونم پامه بله من جدیدا میتونم پاهامو بگیرم وباهاش بازی کنم خیلی حال میده تقریبا همش درحال بازی کردنم و امروزم دور خونمو با پای خودم زدم وموفق شدم باروروکم راه برم خیلی خوشه خدایا ممنونم ازت که منو خودکفا کردی مرسی اینم جمعه داغ داغ زمستونی بود که نهار رفتیم بیرون ومنم عکس گرفتم

 

 

اینم جمعه شبه که وقتی اومدیم رفتیم خونه خاله مرضیه خاله مرضیه همسایه مونه

[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 14:38 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
پنج ماهه شدنم مبارک

سلام خیلی وقت بود مامانی ازم عکس ننداخته بود وبه مناسبت اینکه بنده بله بندپنج ماهگیم روتمام کردم وارد ماه ششم میشم البته به سلامتی باخاله فاطمه که همسایه مون هستن وقبلا آتلیه داشتن تصمیم گرفتن چند تا عکس  ازم بندازن وچون مامانیم تحمل نداره میخواد عکسامو بدون روتوش وفتوشاپ برام بذاره تا موقعی  که درست بشن ووفتوشاپشونم بذاره البته من توسنندجم آتلیه رفتم منتها چون فعلا اون طرفا نمیریم نمیتونیم بهشون دسترسی پیداکنیم  پس عکسای نازمو نگاه کنید ونظربدید که کدومشو بزرگ چاپ کنم وبه دیوار بزن


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 دی 1393 ] [ 18:09 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
سفر به وطن مامان بابا

سلام باتشکر از دوستای گلم که در نبود من به وبلاگم اومدن وفراموشم نکردن ممنون

 قلبقلب

دوستان ببخشید بدون توضیح عکسامو میذارم که نگاه کنید آخه مامانم قهرکرده البته حقم داره تا الان سه بار کل خاطراتمو مفصل نوشت واخر سر کل مطالب غیب میشد بخاطرهمین دیگه چون منم بهش فرصت نوشتن نمیدم بیخیال شدوفقط عکسامو میذاره ازطرف مامانم معذرت میخوام

لبخندلبخند

مهدیه جون وحسین جون پسرعمو دختر عمه ام

 

 

اینجام که رفتم باباگور گور تو استان سنندج شهرستان قروه اس واسه سلامتی همه ی دوستامم دعا کردم 

[ چهارشنبه 17 دی 1393 ] [ 18:12 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]

 

 

یلدای همگی پیشاپیش مبارک انشاالله شب خوبی درکنار خانواده داشته باشین، ماهم انشاالله داریم میریم شهرستان پیش باباجون اینای روشا خانوم

هوراااااااااااااااااااا

[ پنجشنبه 27 آذر 1393 ] [ 22:24 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
دخترم چهارماهه شد

دخملم چهارماهه شد هورااااااااااااااعزیزم من هم خوشحالم هم ناراحت آخه این همه خوشحالی ومن به کی بگم آخه ، فکرشو بکن یه زنی باشی که هیچی از بچه داری بلد نباشی دهه هفتادیم باشی لوس ومامانیم باشی اونوقت توغربت گیرکنی وبچه داریم کنی خب این واقعا ایول داره دیگه خب آخه خیلی خوشحالم این سه ماهه بدون اینکه خانوادموببینم فقط یه بار مامانم اومد دیدنمون فقط دیگه هیچکس ونبینی واقعا صبر میخواد یه بچه روهم بزرگ کنی خداییش بچه اول فقط خدا کمک میکنه بزرگ شن اونم با این مامانای ناشی که هیچی ازبچه داری بلد نیستن مثله من بچه بزرگ کنی افتخار داره باید دولت من وکشفم کنه بهم لوح افتخار بده بله دیگه ما اینیم دخترم حالا وقت کنم دیمی بزرگ شدنتم برات مینویسم عزیزم روشایی مامان

وای خدا الان ساعت 50 دقیقه بامدا من هنوز بیدارم آخه دخترم هم مریض هم اینکه باید فردا واکسن بزنه منم میترسم اگه خدایی نکرده اذیت بشه چکارکنم خدایاخودت کمک کن دخملیم اذیت نشه خدایا ازت ممنونم که دختر نازی بهمون دادی 

خدایاشکرت 

[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 0:46 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
شیطونیای نفس کوچولو

سلام دختر نازم خیلی وقته میخوام شیطونیاتو برات بنویسم ولی ماشاالله اصلااجازه نمیدی که آدم یه لحظه کاری انجام بده الان که دارم این پستو مینویسم گذاشتمت روپام وخوابت برده نازنینم ، عزیز مامان توکه واردماه سوم از تولدت شدی ماشاالله اونقد زبر وزرنگی که کافیه لحظه بذارمت زمین فورا دمرمیشی ودستت ومیکنی تودهنت وچون نمیتونی چهاردست وپا بری گریه میکنی آخه دخترم هنوز زود ناراحت نباش وقتش که بشه میتونی بری مامانی ، تازه دوهفته ایم میشه که موقع خوابت آواز میخونی همش میگی آآآااااااووووووووووووووتاخوابت ببره خلاصه اگه کسی بخوادحرف بزنه باید داد بزنه که طرف مقابلش متوجه بشه نانازم ، یادته مامانی من اول آذر اومد خونمون من خوشحال ازاینکه بعد دوماه مامانمو میبینم واون میتونه یه هفته کمکم کنه که تورو بگیره منم یه نفسی بکشم ولی برخلاف فکرمن تو وقتی مامانی ودیدی تا رفتی بغلش جیغ زدی واحساس غریبی کردی بنده خدا مامانم از سنندج تا اهواز واسه دیدن ما اومده بود باهمچین دختر بدی مواجه شد خلاصه اصلا مهمان نواز نبودی دوروز اول واصلا بغلش نمیرفتی انگار نه انگار که یاماه کامل تو شب وروز بغلش بودی وتر وخشکت کرده ولی خوب مقصرم نبودی دوماه بود که ندیده بودیش، آره عزیزم الانم اونقد شیطون شدی که هرچی به دستت بیاد ومیذاری تودهنت مثل پتو،متکا،جغجغه،، روسری من میخوری وداد میزنی حتی موقعی که بهت شیرم میدم بازم یه انگشتتو میاری کمک وتودهنت میکنی بله دیگه دخمل شیطون به این میگن ، تازه یادم رفت اینو بگم الهی من قربونت برم عزیزم سه ماه وهفت روزت بود که یاد گرفتی عقب عقب خودتدو بکشی رو زمینو بری اولا کم میرفتی ولی الان اگه بزارمت تا یه مترم میری بله دیگه دختر زبروزرنگ به این میگن الههههههههههههههههی مامان قربونت بره که اجازه نمیدی به سرخواروندنمم برسم ولی من با نهایت عشق تو این غریبی که به سرمیبریم باصبروحوصله واشتیاقی که واسه بزرگ کردنت دارم همه این سختی هاروتحمل میکنم آخه توشدی همدم تنهایام بخصوص موقعی که بابایی سر کارباشه دختر خوبم دوست دارم ،هزاران بار خدارو شکرگزارم که من  ولایق تو دونست دخترم خداااااااااایاشکرت 

[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 20:57 ] [ مامان روشا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد